تبلیغات اینترنتیclose
( فتح باغ) آن کلاغی که پرید از فراز سرما(فروغ)
پیچک (فروغ فرخزاد)
شعر و ادب پارسی
تقدیم به فروغ ،وچه زیبا سیبی که باغچه خانه ما داشت ،ولی ( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : |

فروغ

 



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( فتح باغ) آن کلاغی که پرید از فراز سرما(فروغ) ( فتح باغ, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 15:31 تعداد بازديد : 730 |

فتح باغ

 

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
 همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیمش
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
 همه می ترسند اما من و تو
 به چراغ و آب و آینه پیوستیم و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
 ما در آن جنگل سبز سیال
 شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
 سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
 و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست
 که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
 و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت