تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (فروغ فرخزاد)
پیچک (فروغ فرخزاد)
شعر و ادب پارسی
تقدیم به فروغ ،وچه زیبا سیبی که باغچه خانه ما داشت ،ولی ( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : |

فروغ

 



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( دیو شب ) لاي لاي، اي پسر كوچك من(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:40 تعداد بازديد : 382 |

دیو شب

 

لاي لاي، اي پسر كوچك من

ديده بربند، كه شب آمده است

ديده بربند، كه اين ديو سياه

خون به كف خنده به لب آمده است

 سر به دامان من خسته گذار

گوش كن بانگ قدم هايش را

كمر نارون پير شكست

تا كه بگذاشت بر آن پايش را

  آه، بگذار كه بر پنجره ها

پرده ها را بكشم سرتاسر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي كشد دم به دم از پنجره سر

  از شرار نفسش بود كه سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي، آرام كه اين زنگي مست

پشت در داده به آواي تو گوش

  يادم آيد كه چو طفلي شيطان

مادر خسته خود را آزرد

ديو شب از دل تاريكي ها

بي خبر آمد و طفلك را برد

  شيشه پنجره ها مي لرزيد

تا كه او نعره زنان مي آمد

بانگ سر داده كه كو آن كودك

گوش كن، پنجه به در مي سايد

  نه برو، دور شو اي بد سيرت

دور شو از رخ تو بيزارم

كي تواني بربائيش از من

تا كه من در بر او بيدارم

  ناگهان خاموشي خانه شكست

ديو شب بانگ برآورد كه آه

بس كن اي زن كه نترسم از تو

دامنت رنگ گناهست، گناه

  ديوم اما تو ز من ديوتري

مادر و دامن ننگ آلوده

آه، بردار سرش از دامن

طفلك پاك كجا آسوده

  بانگ مي ميرد و در آتش درد

مي گدازد دل چون آهن من

مي كنم ناله كه كامي، كامي

واي بردار سر از دامن من

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( چشم براه ) دآرزوئي است مرا در دل( فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:41 تعداد بازديد : 348 |

چشم براه

 

 آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 سايه اي تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

 زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

  آن كسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

  ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

  مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( خانه متروک ) دانم اكنون از آن خانه دور(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:42 تعداد بازديد : 364 |

خانه متروک

 

دانم اكنون از آن خانه دور

شادي زندگي پرگرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

  هر زمان مي دود در خيالم

نقشي از بستري خالي و سرد

نقش دستي كه كاويده نوميد

پيكري را در آن با غم و درد

  بينم آنجا كنار بخاري

سايه قامتي سست و لرزان

سايه بازواني كه گوئي

زندگي را رها كرده آسان

  دورتر كودكي خفته غمگين

در بر دايه خسته و پير

بر سر نقش گل هاي قالي

سرنگون گشته فنجاني از شير

  پنجره باز و در سايه آن

رنگ گل ها به زردي كشيده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسيده

  گربه با ديده اي سرد و بي نور

نرم و سنگين قدم مي گذارد

شمع در آخرين شعله خويش

ره بسوي عدم مي سپارد

  دانم اكنون كز آن خانه دور

شادي زندگي پر گرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

  ليك من خسته جان و پريشان

مي سپارم ره آرزو را

يار من شعر و دلدار من شعر

مي روم تا بدست آرم او را

 فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( ای ستاره ها ) اي ستاره ها كه بر فراز آسمان(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:43 تعداد بازديد : 350 |

ای ستارها

 

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

  آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

با دلي كه بوئي از وفا نبرده است

جور بي كرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

  اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

  جام باده سرنگون و بسترم تهي

سر نهاده ام بروي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

  اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو روئي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زين سپس بعاشقان باوفا كنم

  اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

  رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( بیمار ) طفلي غنوده در بر من بيمار(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:43 تعداد بازديد : 445 |

بیمار

 

طفلي غنوده در بر من بيمار

با گونه هاي سرخ تب آلوده

با گيسوان در هم آشفته

تا نيمه شب ز درد نياسوده

  هر دم ميان پنجه من لرزد

انگشت هاي لاغر و تبدارش

من ناله مي كنم كه خداوندا

جانم بگير و كم بده آزارش

  گاهي ميان وحشت تنهائي

پرسم ز خود كه چيست سرانجامش

اشگم بروي گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

  اي اختران كه غرق تماشائيد

اين كودك منست كه بيمارست

شب تا سحر نخفتم و مي بينيد

اين ديده منست كه بيدارست

  ياد آيدم كه بوسه طلب مي كرد

با خنده هاي دلكش مستانه

يا مي نشست با نگهي بي تاب

در انتظار خوردن صبحانه

  گاهي بگوش من رسد آوايش

«ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

بينم درون بستر مغشوشي

طفلي ميان آتش تب سوزد

  شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بيماري

بر اضطراب و وحشت من خندد

تك ضربه هاي ساعت ديواري

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( صبر سنگ ) روز اول پيش خود گفتم(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:44 تعداد بازديد : 404 |

صبر سنگ

 

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

  روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

  آن من ديوانه عاصي

در درونم هاي هو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

  در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

  مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

  شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم، نمي داني

 بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد

مرده ئي از گور بر مي خاست

 مرده ئي كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

  در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد

ورطه تاريك لذت بود

  مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  باز تصويري غبار آلود

زآن شب كوچك، شب ميعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

  در سياهي دست هاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

 ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان، ميوه هاي نور

يكدگر را سير مي كرديم

با بهار باغ هاي دور

  مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

  بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم، شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( امشب ) امشب آن حسرت ديرينه من(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:45 تعداد بازديد : 403 |

مهمان

 

 امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست بسر مي آيد

در فروبند و بگو خانه تهي است

زين سپس هر كه به در مي آيد

 شانه كو، تا كه سر و زلفم را

درهم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رؤيا سازم

سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم

راز و نازي به نگاهم بخشد

بايد اين شوق كه در دل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد

 چه بپوشم كه چو از راه آيد

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگويم كه ز سحر سخنم

دل بمن بازد و افسون گردد

 آه، اي دخترك خدمتگار

گل بزن بر سر و بر سينه من

تا كه حيران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق ديرينه من

 چو ز درآمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست كه از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد

پرده ابر كشد بر رخ خويش

 تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق

كندر و عود در آتش ريزم

زآن سپس همچو يكي كولي مست

نرم و پيچنده ز جا بر خيزم

 همه شب شعله صفت رقص كنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش كشد

مست آن گرمي آغوش شوم

آه، گوئي ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا مي آيد

اي خدا، اوست كه آرام و خموش

بسوي خانه ما مي آيد

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( دیدار تلخ ) به زمين مي زني و مي شكني(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:46 تعداد بازديد : 405 |

دیدار تلخ

 

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

 ديدمت، واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

  ديدمت، واي چه ديداري واي

نه نگاهي، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

  باز لب هاي عطش كرده من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق ترا مي گويد

  بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپرده خاك

  خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد

شعر من شعله احساس منست

تو مرا شاعره كردي، اي مرد

  آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

  در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت، ليك دريغ از ديدن

 سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك

  به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دل، آتش جاويدي را

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( وداع ) مي روم خسته و افسرده و زار(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:47 تعداد بازديد : 485 |

وداع 

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويشش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( پاییز ) از چهره طبيعت افسو نكار(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:47 تعداد بازديد : 481 |

پاییز

 

از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

  پائيز، اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگ هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

 جز غم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 پائيز، اي سرود خيال انگيز

پائيز، اي ترانه محنت بار

پائيز، اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( افسانه تلخ ) نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل(فروغ) ( کتاب اسیر ،فروغ قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:50 تعداد بازديد : 400 |

افسانه تلخ

 

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

 كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 به چشمي خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

  چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 به جامي باده شورافكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

به قلب جام از شادي مي افروخت

 شبي ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

  كنون، اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي، نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( گریز و درد ) رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت(فروغ) ( کتاب اسیر ،فروغ قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:51 تعداد بازديد : 372 |

گریز و درد

 

 رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

  رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

  رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

  رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم، كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

 من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

  اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

  روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

فروغ فرخزاد

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( یادی از گذشته ) شهريست در كناره آن شط پر خروش(فروغ) ( کتاب اسیر ،فروغ قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:21 تعداد بازديد : 433 |

یادی از گذشته

 

شهريست در كناره آن شط پر خروش

با نخل هاي در هم و شب هاي پر ز نور

شهريست در كناره آن شط و قلب من

آنجا اسير پنجه يك مرد پرغرور

 شهريست در كناره آن شط كه سال هاست

آغوش خود به روي من و او گشوده است

بر ماسه هاي ساحل و در سايه هاي نخل

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

 آن ماه ديده است كه من نرم كرده ام

با جادوي محبت خود قلب سنگ او

آن ماه ديده است كه لرزيده اشك شوق

در آن دو چشم وحشي و بيگانه رنگ او

 ما رفته ايم در دل شب هاي ماهتاب

با قايقي به سينه امواج بي كران

بشكفته در سكوت پريشان نيمه شب

بر بزم ما نگاه سپيد ستارگان

  بر دامنم غنوده چو طفلي و من ز مهر

بوسيده ام دو ديده در خواب رفته را

در كام موج دامنم افتاده است و او

بيرون كشيده دامن در آب رفته را

  اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش، ترا ياد مي كنم

دل بسته ام به او و تو او را عزيزدار

من باخيال او دل خود شاد مي كنم

 

فروغ فرخزاد

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( در برابر خدا ) از تنگناي محبس تاريكي( فروغ) ( کتاب اسیر ،فروغ قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:22 تعداد بازديد : 377 |

در برابر خدا

 

 

 

 

از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

 يكدم ز گرد پيكر من بشكاف

بشكاف اين حجاب سياهي را

شايد درون سينه من بيني

اين مايه گناه و تباهي را

 دل نيست اين دلي كه بمن دادي

در خون طپيده، آه، رهايش كن

يا خالي از هوا وهوس دارش

يا پاي بند مهر و وفايش كن

 تنها تو آگهي و تو مي داني

اسرار آن خطاي نخستين را

تنها تو قادري كه ببخشائي

بر روح من، صفاي نخستين را

 آه، اي خدا چگونه ترا گويم

كز جسم خويش خسته و بيزارم

هر شب بر آستان جلال تو

گوئي اميد جسم دگر دارم

 از ديدگان روشن من بستان

شوق بسوي غير دويدن را

لطفي كن اي خدا و بياموزش

از برق چشم غير رميدن را

عشقي بمن بده كه مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

ياري بمن بده كه در او بينم

يك گوشه از صفاي سرشت تو

 يكشب ز لوح خاطر من بزداي

تصوير عشق و نقش فريبش را

خواهم بانتقام جفاكاري

در عشق تازه فتح رقيبش را

 آه اي خدا كه دست توانايت

بنيان نهاده عالم هستي را

بنماي روي و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستي را

 راضي مشو كه بنده ناچيزي

عاصي شود بغير تو روي آرد

راضي مشو كه سيل سرشكش را

در پاي جام باده فرو بارد

 از تنگناي محبس تاريكي

از منجلاب تيره اين دنيا

بانگ پر از نياز مرا بشنو

آه، اي خداي قادر بي همتا

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( از دوست داشتن ) امشب از آسمان ديده تو(فروغ) ( کتاب اسیر ،فروغ قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:23 تعداد بازديد : 376 |

از دوست داشتن

 

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

 شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

  از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

  آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

  آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم، تو، پاي تا سر تو

زندگي گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

  آنچه در من نهفته دريائيست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

  بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

  بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

  آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت