تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (فروغ فرخزاد)
پیچک (فروغ فرخزاد)
شعر و ادب پارسی
تقدیم به فروغ ،وچه زیبا سیبی که باغچه خانه ما داشت ،ولی ( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : |

فروغ

 



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( قهر ) نگه دگر بسوي من چه مي كني؟(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:20 تعداد بازديد : 373 |

قهر

 

نگه دگر بسوي من چه مي كني؟

چو در بر رقيب من نشسته اي

به حيرتم كه بعد از آن فريب ها

تو هم پي فريب من نشسته اي

  به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا

كه جام خود به جام ديگري زدي

چو فال حافظ آن ميانه باز شد

تو فال خود به نام ديگري زدي

  برو ... برو ... بسوي او، مرا چه غم

تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان

بر او بتاب زآنكه من نشسته ام

به ناز روي شانه ستارگان

  بر او بتاب زآنكه گريه مي كند

در اين ميانه قلب من به حال او

كمال عشق باشد اين گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

  تو كه مرا به پرده ها كشيده اي

چگونه ره نبرده اي به راز من؟

گذشتم از تن تو زانكه در جهان

تني نبود مقصد نياز من

  اگر بسويت اين چنين دويده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بي فروغ من

خيال عشق خوشتر از خيال تو

  كنون كه در كنار او نشسته اي

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه كهنه شد

تن تو ماند و عشق بي زوال او!

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( موج ) تو در چشم من همچو موجي(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:21 تعداد بازديد : 426 |

موج

 

تو در چشم من همچو موجي

خروشنده و سركش و ناشكيبا

كه هر لحظه ات مي كشاند بسوئي

نسيم هزار آرزوي فريبا

 تو موجي

تو موجي و درياي حسرت مكانت

پريشان رنگين افق هاي فردا

نگاه مه آلوده ديدگانت

 تو دائم بخود در ستيزي

تو هرگز نداري سكوني

تو دائم ز خود مي گريزي

تو آن ابر آشفته نيلگوني

 چه مي شد خدايا ...

چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟

شبي با دو بازوي بگشوده خود

ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم

  فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( گمگشته ) بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:22 تعداد بازديد : 321 |

گمگشته

 

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ

باورم نايد كه عاشق گشته ام

گوئيا «او» مرده در من كاينچنين

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 هر دم از آئينه مي پرسم ملول

چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟

ليك در آئينه مي بينم كه، واي

سايه اي هم زانچه بودم نيستم

 همچو آن رقاصه هندو به ناز

پاي مي كوبم ولي بر گور خويش

وه كه با صد حسرت اين ويرانه را

روشني بخشيده ام از نور خويش

 ره نمي جويم بسوي شهر روز

بي گمان در قعر گوري خفته ام

گوهري دارم ولي او را ز بيم

در دل مرداب ها بنهفته ام

 مي روم ... اما نمي پرسم ز خويش

ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟

بوسه مي بخشم ولي خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

 «او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتي ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بي تاب مرا در بر گرفت

 آه ... آري... اين منم ... اما چه سود

«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست

مي خروشم زير لب ديوانه وار

«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( گناه ) گنه كردم گناهي پر ز لذت(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت دوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:22 تعداد بازديد : 394 |

گناه

گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش

 در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش

  در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا  اي عاشق ديوانه من

 هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد

 گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

  فروغ فرخزاد

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( تشنه ) من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم (فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:25 تعداد بازديد : 440 |

تشنه

 

من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
برتنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده مردی که با
چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
غنچه نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شمو سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
آفتابش رنگ شادی دیگری دارد
عاقبت من بی خبر از ساحل
کارون رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم
تا شبی پیدا شد از پشت مه تردید
تک چراغ شهر رویا ها
من در آنجا گرم و خواهشبار
 از زمینی سخت روییدم
نیمه شب جوشید خون شعر در
رگهای سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید برویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویا ها نور خورشیدی
زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
خوب میدانم که دیگر نیست امیدی نیست امیدی
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشمهایم چشمه خشک کویر غم
تشنه یک بوسه خورشید
تشنه یک قطره شبنم

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( ترس ) شب تیره و ره دراز و من حیران(فروغ ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:26 تعداد بازديد : 383 |

ترس

 

شب تیره و ره دراز و من حیران
فانس گرفته او به راه من
بر شعله بی شکیب فانوسش
وحشت زده می دود نگاه من
بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
در بستر سبره های تر دامان
گویی که لبش به گردنم آویخت
الماس هزار بوسه سوزان
بر ما چه گذشت ؟ کس چه میداند
من او شدم ... او خروش دریاها
من بوته وحشی نیازی گرم
او زمزمه نسیم صحراها
من تشنه میان بازوان او
همچون علفی ز شوق روییدم
تا عطر شکوفه های لرزان را
در جام شب شکفته نوشیدم
باران ستاره ریخت بر مویم
از شاخه تکدرخت خاموشی
در بستر سبزه های تر دامان
من ماندم و شعله های آغوشی
می ترسم از این نسیم بی پروا
گر با تنم این چنین در آویزد
ترسم که ز پیکرم میان جمع
عطر علف فشرده برخیزد

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( بر گور لیلی ) آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:27 تعداد بازديد : 443 |

برگور لیلی

 

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ... این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها !
آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی مه سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا
 

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( اندوه تنهایی ) پشت شیشه برف میبارد(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:30 تعداد بازديد : 379 |

اندوه تنهایی

 

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آرزو) کاش بر ساحل رودی خاموش(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:40 تعداد بازديد : 1384 |

آرزو

 کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ...ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد و تو حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( اندوه پرست ) کاش چون پاییز بودم (فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:43 تعداد بازديد : 394 |

اندوه پرست

 

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...همچو
آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( قصه ای در شب ) چون نگهباني كه در كف مشعلي دارد(فروع ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:44 تعداد بازديد : 353 |

قصه ای  در شب

 

چون نگهباني كه در كف مشعلي دارد

مي خرامد شب ميان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنائي هاي رؤيايي

يك به يك درگيرودار بوسه بدرود

 ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت

در خروش از ضربه هاي دلكش باران

مي خزد بر سنگفرش كوچه هاي دور

نور محوي از پي فانوس شبگردان

 دست زيبائي دري را مي گشايد نرم

مي دود در كوچه برق چشم تبداري

كوچه خاموشست و در ظلمت نمي پيچد

بانگ پاي رهروي از پشت ديواري

 باد از ره مي رسد عريان و عطر آلود

خيس، باران مي كشد تن بر تن دهليز

در سكوت خانه مي پيچد نفس هاشان

ناله هاي شوقشان لرزان و وهم انگيز

 چشم ها در ظلمت شب خيره بر راهست

جوي مي نالد كه «آيا كيست دلدارش؟»

شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر

«اي دريغا ... در كنارش نيست دلدارش»

 كوچه خاموشست و در ظلمت نمي پيچد

بانگ پاي رهروي از پشت ديوار

مي خزد در آسمان خاطري غمگين

نرم نرمك ابر دودآلود پنداري

 بر كه مي خندد فسون چشمش اي افسوس؟

وز كدامين لب لبانش بوسه مي جويد؟

پنجه اش در حلقه موي كه مي لغزد؟

با كه در خلوت بمستي قصه مي گويد؟

 تيرگي ها را بدنبال چه مي كاوم؟

پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟

در دل مردان كدامين مهر جاويد است؟

نه ... دگر هرگز نمي آيد بديدارم

 پيكري گم مي شود در ظلمت دهليز

باد در را با صدائي خشك مي بندد

مرده اي گوئي درون حفره گوري

بر اميدي سست و بي بنياد مي خندد

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( ستیزه ) شب چو ماه آسمان پر راز(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:45 تعداد بازديد : 446 |

ستیزه 

 

 شب چو ماه آسمان پر راز

گرد خود آهسته مي پيچد حرير راز

او چو مرغي خسته از پرواز

مي نشيند بر درخت خشك پندارم

شاخه ها از شوق مي لرزند

 در رگ خاموششان آهسته مي جوشد

خون يادي دور

زندگي سر مي شكد چون لاله اي وحشي

از شكاف گور

از زمين دست نسيمي سرد

برگ هاي خشك را با خشم مي روبد

  آه ... بر ديوار سخت سينه ام گوئي

ناشناسي مشت مي كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

  من به خود آهسته مي گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروي تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداري نهم مرهم

مي فشارم پلك هاي خسته را بر هم

ليك بر ديوار سخت سينه ام با خشم

ناشناسي مشت مي كوبد

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

دامن از آن سرزمين دور برچيده

ناشكيبا دشت ها را نورديده

روزها در آتش خورشيد رقصيده

نيمه شب ها چون گلي خاموش

در سكوت ساحل مهتاب روئيده

«باز كن در ... اوست»

آسمان ها را به دنبال تو گرديده

در ره خود خسته و بي تاب

ياسمن ها را به بوي عشق بوئيده

بال هاي خسته اش را در تلاشي گرم

هر نسيم رهگذر با مهر بوسيده

«باز كن در ... اوست

باز كن در ... اوست»

اشك حسرت مي نشيند بر نگاه من

رنگ ظلمت مي دود در رنگ آه من

  ليك من با خشم مي گويم:

باز هم رؤيا

آنهم اينسان تيره و درهم

بايد از داروي تلخ خواب

عاقبت بر زخم بيداري نهم مرهم

مي فشارم پلك هاي خسته را بر هم

 

فروغ فرخزاد

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( اعتراف ) تا نهان سازم از تو بار دگر(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:46 تعداد بازديد : 404 |

اعتراف

 

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

مي كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را

 دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره مي جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه مي گويم

 آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كي ترا گفتم آنچه دلخواهست

 تو برايم ترانه مي خواني

سخنت جذبه اي نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهاني دگر نشان دارد

 شايد اينرا شنيده اي كه زنان

در دل «آري» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمي سازند

رازدار و خموش و مكارند

 آه، من هم زنم، زني كه دلش

در هواي تو مي زند پر و بال

دوستت دارم اي خيال لطيف

دوستت دارم اي اميد محال

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آبتنی) لخت شدم تا در آن هواي دل انگيز(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:47 تعداد بازديد : 550 |

آبتنی

 

لخت شدم تا در آن هواي دل انگيز

پيكر خود را به آب چشمه بشويم

وسوسه مي ريخت بر دلم شب خاموش

تا غم دل را بگوش چشمه بگويم

 آب خنك بود و موج هاي درخشان

ناله كنان گرد من به شوق خزيدند

گوئي با دست هاي نرم و بلورين

جان و تنم را بسوي خويش كشيدند

 بادي از آن دورها وزيد و شتابان

دامني از گل بروي گيسوي من ريخت

عطر دلاويز و تند پونه وحشي

از نفس باد در مشام من آويخت

 چشم فرو بستم و خموش و سبك روح

تن به علف هاي نرم و تازه فشردم

همچو زني كاو غنوده در بر معشوق

يكسره خود را به دست چشمه سپردم

 روي دو ساقم لبان مرتعش آب

بوسه زن و بي قرار و تشنه و تبدار

ناگه در هم خزيد ... راضي و سرمست

جسم من و روح چشمه سار گنه كار

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( شوق) ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي(فروغ) ( کتاب دیوار قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:48 تعداد بازديد : 368 |

شوق

 

ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز

 چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟

سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور

پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال

 چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز

بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب

 اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان

 چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد

 حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

اي اميد دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت