تبلیغات اینترنتیclose
کتاب اسیر فروغ قسمت سوم
پیچک (فروغ فرخزاد)
شعر و ادب پارسی
تقدیم به فروغ ،وچه زیبا سیبی که باغچه خانه ما داشت ،ولی ( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : |

فروغ

 



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( صدایی در شب ) نيمه شب در دل دهليز خموش(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 2:00 تعداد بازديد : 400 |

صدایی در شب

 

نيمه شب در دل دهليز خموش

ضربه ائي افكند طنين

دل من چون دل گل هاي بهار

پر شد از شبنم لرزان يقين

گفتم اين اوست كه باز آمده است

جستم از جا و در آئينه گيج

بر خود افكندم با شوق نگاه

آه، لرزيد لبانم از عشق

تار شد چهره آئينه ز آه

شايد او وهمي را مي نگريست

گيسويم درهم و لب هايم خشك

شانه ام عريان در جامه خواب

ليك در ظلمت دهليز خموش

رهگذر هر دم مي كرد شتاب

نفسم ناگه در سينه گرفت

گوئي از پنجره ها روح نسيم

ديد اندوه من تنها را

ريخت بر گيسوي آشفته من

عطر سوزان اقاقي ها را

تند و بي تاب دويدم سوي در

ضربه پاها، در سينه من

چون طنين ني، در سينه دشت

ليك در ظلمت دهليز خموش

ضربه پاها، لغزيد و گذشت

باد آواز حزيني سر كرد

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( خسته ) از بيم و اميد عشق رنجورم (فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 2:00 تعداد بازديد : 448 |

خسته

 

از بيم و اميد عشق رنجورم

آرامش جاودانه مي خواهم

بر حسرت دل دگر نيفزايم

آسايش بي كرانه مي خواهم

  پا بر سر دل نهاده مي گويم

بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

يك بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشين او خوشتر

  پنداشت اگر شبي بسر مستي

در بستر عشق او سحر كردم

شب هاي دگر كه رفته از عمرم

در دامن ديگران بسر كردم

  ديگر نكنم ز روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد كه چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را

  آنكس كه مرا نشاط و مستي داد

آنكس كه مرا اميد و شادي بود

هر جا كه نشست بي تأمل گفت

«او يك زن ساده لوح عادي بود»

  مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ

يكرنگي كودكانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يك بوسه جاودانه مي خواهم

 رو، پيش زني ببر غرورت را

كاو عشق ترا بهيچ نشمارد

آن پيكر داغ و دردمندت را

با مهر بروي سينه نفشارد

 عشقي كه ترا نثار ره كردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه كه بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذري نخواهي يافت

  در جستجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رؤيائي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 ديگر بهواي لحظه ئي ديدار

دنبال تو در بدر نمي گردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم

 در ظلمت آن اتاقك خاموش

بيچاره و منتظر نمي مانم

هر لحظه نظر به در نمي دوزم

وان آه نهان بلب نمي رانم

  اي زن كه دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو، مجو، هرگز

او معني عشق را نمي داند

راز دل خود باو مگو هرگز

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(عصیان ) به لب هايم مزن قفل خموشي(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 2:01 تعداد بازديد : 445 |

عصیان

 

به لب هايم مزن قفل خموشي

كه در دل قصه ئي ناگفته دارم

ز پايم باز كن بند گران را

كزين سودا دلي آشفته دارم

  بيا اي مرد، اي موجود خودخواه

بيا بگشاي درهاي قفس را

اگر عمري به زندانم كشيدي

رها كن ديگرم اين يك نفس را

  منم آن مرغ، آن مرغي كه ديريست

به سر انديشه پرواز دارم

سرودم ناله شد در سينه تنگ

به حسرت ها سر آمد روزگارم

  بلب هايم مزن قفل خموشي

كه من بايد بگويم راز خود را

به گوش مردم عالم رسانم

طنين آتشين آواز خود را

  بيا بگشاي در تا پر گشايم

بسوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

  لبم با بوسه شيرينش از تو

تنم با بوي عطر آگينش از تو

نگاهم با شررهاي نهانش

دلم با ناله خونينش از تو

 ولي اي مرد، اي موجود خودخواه

مگو ننگ است اين شعر تو ننگ است

بر آن شوريده حالان هيچ داني

فضاي اين قفس تنگ است، تنگ است

 مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

از اين ننگ و گنه پيمانه اي ده

بهشت و حور و آب كوثر از تو

مرا در قعر دوزخ خانه اي ده

  كتابي، خلوتي، شعري، سكوتي

مرا مستي و سكر زندگانيست

چه غم گر در بهشتي ره ندارم

كه در قلبم بهشتي جاوداني است

 شبانگاهان كه مه مي رقصد آرام

ميان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابي و من مست هوس ها

تن مهتاب را گيرم در آغوش

  نسيم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشيدم به خورشيد

در آن زندان كه زندانبان تو بودي

شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد

 بدور افكن حديث نام، اي مرد

كه ننگم لذتي مستانه داده

مرا مي بخشد آن پروردگاري

كه شاعر را، دلي ديوانه داده

  بيا بگشاي در، تا پرگشايم

بسوي آسمان روشن شعر

اگر بگذاريم پرواز كردن

گلي خواهم شدن در گلشن شعر

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( انتقام )باز كن از سر گيسويم بند(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:38 تعداد بازديد : 395 |

انتقام

 

باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمي گيرم پند

در اميد عبثي دل بستن

تو بگو تا به كي آخر، تا چند

  از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هايم را

تا به كي در عطشي دردآلود

به سر آرم همه شب هايم را

 خوب دانم كه مرا برده ز ياد

من هم از دل بكنم بنيادش

باده اي، اي كه ز من بي خبري

باده اي تا ببرم از يادش

 شايد از روزنه چشمي شوخ

برق عشقي به دلش تافته است

من اگر تازه و زيبا بودم

او زمن تازه تري يافته است

 شايد از كام زني نوشيده است

گرمي و عطر نفس هاي مرا

دل به او داده و برده است ز ياد

عشق عصياني و زيباي مرا

  گر تو داني و جز اينست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پيغامش

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

زآنكه شيرين شده از من كامش

 منشين غافل و سنگين و خموش

زني امشب ز تو مي جويد كام

در تمناي تن و آغوشي است

تا نهد پاي هوس بر سر نام

عشق توفاني بگذشته او

در دلش ناله كنان مي ميرد

چون غريقي است كه با دست نياز

دامن عشق ترا مي گيرد

  دست پيش آر و در آغوشش گير

اين لبش، اين لب گرمش اي مرد

اين سر و سينه سوزنده او

اين تنش، اين تن نرمش، اي مرد

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( راز من ) هيچ جز حسرت نباشد كار من (فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:39 تعداد بازديد : 415 |

راز من

 

 هيچ جز حسرت نباشد كار من

بخت بد، بيگانه ئي شد يار من

بي گنه زنجير بر پايم زدند

واي از اين زندان محنت بار من

 واي از اين چشمي كه مي كاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در مي نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

  گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست

فكرت آخر از چه رو آشفته است

بي سبب پنهان مكن اين راز را

درد گنگي در نگاهت خفته است

 گاه مي نالد به نزد ديگران

«كاو دگر آن دختر ديروز نيست»

«آه، آن خندان لب شاداب من»

«اين زن افسرده مرموز نيست»

 گاه مي كوشد كه با جادوي عشق

ره به قلبم برده افسونم كند

گاه مي خواهد كه با فرياد خشم

زين حصار راز بيرونم كند

 گاه مي گويد كه، كو، آخر چه شد؟

آن نگاه مست و افسونكار تو

ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم

نيست پيدا بر لب تبدار تو

من پريشان ديده مي دوزم بر او

بي صدا نالم كه، اينست آنچه هست

خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست

زير لب گويم، چه خوش رفتم ز دست

  همزباني نيست تا بر گويمش

راز اين اندوه وحشتبار خويش

بي گمان هرگز كسي چون من نكرد

خويشتن را مايه آزار خويش

 از منست اين غم كه بر جان منست

ديگر اين خود كرده را تدبير نيست

پاي در زنجير مي نالم كه هيچ

الفتم با حلقه زنجير نيست

  آه، اينست آنچه مي جستي به شوق

راز من، راز زني ديوانه خو

راز موجودي كه در فكرش نبود

ذره اي سوداي نام و آبرو

  راز موجودي كه ديگر هيچ نيست

جز وجودي نفرت آور بهر تو

آه، اينست آنچه رنجم مي دهد

ورنه، كي ترسم ز خشم و قهر تو

 فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( دیو شب ) لاي لاي، اي پسر كوچك من(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:40 تعداد بازديد : 382 |

دیو شب

 

لاي لاي، اي پسر كوچك من

ديده بربند، كه شب آمده است

ديده بربند، كه اين ديو سياه

خون به كف خنده به لب آمده است

 سر به دامان من خسته گذار

گوش كن بانگ قدم هايش را

كمر نارون پير شكست

تا كه بگذاشت بر آن پايش را

  آه، بگذار كه بر پنجره ها

پرده ها را بكشم سرتاسر

با دو صد چشم پر از آتش و خون

مي كشد دم به دم از پنجره سر

  از شرار نفسش بود كه سوخت

مرد چوپان به دل دشت خموش

واي، آرام كه اين زنگي مست

پشت در داده به آواي تو گوش

  يادم آيد كه چو طفلي شيطان

مادر خسته خود را آزرد

ديو شب از دل تاريكي ها

بي خبر آمد و طفلك را برد

  شيشه پنجره ها مي لرزيد

تا كه او نعره زنان مي آمد

بانگ سر داده كه كو آن كودك

گوش كن، پنجه به در مي سايد

  نه برو، دور شو اي بد سيرت

دور شو از رخ تو بيزارم

كي تواني بربائيش از من

تا كه من در بر او بيدارم

  ناگهان خاموشي خانه شكست

ديو شب بانگ برآورد كه آه

بس كن اي زن كه نترسم از تو

دامنت رنگ گناهست، گناه

  ديوم اما تو ز من ديوتري

مادر و دامن ننگ آلوده

آه، بردار سرش از دامن

طفلك پاك كجا آسوده

  بانگ مي ميرد و در آتش درد

مي گدازد دل چون آهن من

مي كنم ناله كه كامي، كامي

واي بردار سر از دامن من

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( چشم براه ) دآرزوئي است مرا در دل( فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:41 تعداد بازديد : 348 |

چشم براه

 

 آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 سايه اي تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

 زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

  آن كسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

  ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

  مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( خانه متروک ) دانم اكنون از آن خانه دور(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:42 تعداد بازديد : 364 |

خانه متروک

 

دانم اكنون از آن خانه دور

شادي زندگي پرگرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

  هر زمان مي دود در خيالم

نقشي از بستري خالي و سرد

نقش دستي كه كاويده نوميد

پيكري را در آن با غم و درد

  بينم آنجا كنار بخاري

سايه قامتي سست و لرزان

سايه بازواني كه گوئي

زندگي را رها كرده آسان

  دورتر كودكي خفته غمگين

در بر دايه خسته و پير

بر سر نقش گل هاي قالي

سرنگون گشته فنجاني از شير

  پنجره باز و در سايه آن

رنگ گل ها به زردي كشيده

پرده افتاده بر شانه در

آب گلدان به آخر رسيده

  گربه با ديده اي سرد و بي نور

نرم و سنگين قدم مي گذارد

شمع در آخرين شعله خويش

ره بسوي عدم مي سپارد

  دانم اكنون كز آن خانه دور

شادي زندگي پر گرفته

دانم اكنون كه طفلي به زاري

ماتم از هجر مادر گرفته

  ليك من خسته جان و پريشان

مي سپارم ره آرزو را

يار من شعر و دلدار من شعر

مي روم تا بدست آرم او را

 فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( ای ستاره ها ) اي ستاره ها كه بر فراز آسمان(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:43 تعداد بازديد : 350 |

ای ستارها

 

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

  آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

با دلي كه بوئي از وفا نبرده است

جور بي كرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

  اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد؟

  جام باده سرنگون و بسترم تهي

سر نهاده ام بروي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

  اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد

از دو روئي و جفاي ساكنان خاك

كاينچنين بقلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها، ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا

زين سپس بعاشقان باوفا كنم

  اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك

سر بدامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان

روزني بسوي اين جهان گشاده ايد

  رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها، چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( بیمار ) طفلي غنوده در بر من بيمار(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:43 تعداد بازديد : 445 |

بیمار

 

طفلي غنوده در بر من بيمار

با گونه هاي سرخ تب آلوده

با گيسوان در هم آشفته

تا نيمه شب ز درد نياسوده

  هر دم ميان پنجه من لرزد

انگشت هاي لاغر و تبدارش

من ناله مي كنم كه خداوندا

جانم بگير و كم بده آزارش

  گاهي ميان وحشت تنهائي

پرسم ز خود كه چيست سرانجامش

اشگم بروي گونه فرو غلطد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

  اي اختران كه غرق تماشائيد

اين كودك منست كه بيمارست

شب تا سحر نخفتم و مي بينيد

اين ديده منست كه بيدارست

  ياد آيدم كه بوسه طلب مي كرد

با خنده هاي دلكش مستانه

يا مي نشست با نگهي بي تاب

در انتظار خوردن صبحانه

  گاهي بگوش من رسد آوايش

«ماما» دلم ز فرط تعب سوزد

بينم درون بستر مغشوشي

طفلي ميان آتش تب سوزد

  شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بيماري

بر اضطراب و وحشت من خندد

تك ضربه هاي ساعت ديواري

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( صبر سنگ ) روز اول پيش خود گفتم(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:44 تعداد بازديد : 404 |

صبر سنگ

 

روز اول پيش خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه و با ترديد

  روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندانبان خود بودم

  آن من ديوانه عاصي

در درونم هاي هو مي كرد

مشت بر ديوارها مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

  در درونم راه مي پيمود

همچو روحي در شبستاني

بر درونم سايه مي افكند

همچو ابري بر بياباني

  مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

  شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه رو بيهوده گرياني

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم، نمي داني

 بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهاني دور بر مي خاست

ليك در من تا كه مي پيچيد

مرده ئي از گور بر مي خاست

 مرده ئي كز پيكرش مي ريخت

عطر شور انگيز شب بوها

قلب من در سينه مي لرزيد

مثل قلب بچه آهوها

  در سياهي پيش مي آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزديكتر مي شد

ورطه تاريك لذت بود

  مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  باز تصويري غبار آلود

زآن شب كوچك، شب ميعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت هاي بي بنياد

  در سياهي دست هاي من

مي شكفت از حس دستانش

شكل سرگرداني من بود

بوي غم مي داد چشمانش

 ريشه هامان در سياهي ها

قلب هامان، ميوه هاي نور

يكدگر را سير مي كرديم

با بهار باغ هاي دور

  مي نشستم خسته در بستر

خيره در چشمان رؤياها

زورق انديشه ام، آرام

مي گذشت از مرز دنياها

  روزها رفتند و من ديگر

خود نمي دانم كدامينم

آن من سر سخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم

  بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم، شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( امشب ) امشب آن حسرت ديرينه من(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:45 تعداد بازديد : 403 |

مهمان

 

 امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست بسر مي آيد

در فروبند و بگو خانه تهي است

زين سپس هر كه به در مي آيد

 شانه كو، تا كه سر و زلفم را

درهم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رؤيا سازم

سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم

راز و نازي به نگاهم بخشد

بايد اين شوق كه در دل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد

 چه بپوشم كه چو از راه آيد

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگويم كه ز سحر سخنم

دل بمن بازد و افسون گردد

 آه، اي دخترك خدمتگار

گل بزن بر سر و بر سينه من

تا كه حيران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق ديرينه من

 چو ز درآمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست كه از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد

پرده ابر كشد بر رخ خويش

 تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق

كندر و عود در آتش ريزم

زآن سپس همچو يكي كولي مست

نرم و پيچنده ز جا بر خيزم

 همه شب شعله صفت رقص كنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش كشد

مست آن گرمي آغوش شوم

آه، گوئي ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا مي آيد

اي خدا، اوست كه آرام و خموش

بسوي خانه ما مي آيد

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( دیدار تلخ ) به زمين مي زني و مي شكني(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:46 تعداد بازديد : 405 |

دیدار تلخ

 

به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي، آتش جاويدي را

 ديدمت، واي چه ديداري واي

اين چه ديدار دلازاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

كه مرا با تو سر و كاري بود

  ديدمت، واي چه ديداري واي

نه نگاهي، نه لب پرنوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

 اين چه عشقي است كه در دل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

من از اين عشق چه حاصل دارم

باز هم كوشش باطل دارم

  باز لب هاي عطش كرده من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه عشق ترا مي گويد

  بخت اگر از تو جدايم كرده

مي گشايم گره از بخت، چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بكشد تا به سرپرده خاك

  خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره كردي، اي مرد

شعر من شعله احساس منست

تو مرا شاعره كردي، اي مرد

  آتش عشق به چشمت يكدم

جلوه ئي كرد و سرابي گرديد

تا مرا واله و بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

  در دلم آرزوئي بود كه مرد

لب جانبخش ترا بوسيدن

بوسه جان داد بروي لب من

ديدمت، ليك دريغ از ديدن

 سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم

دامني تا كه بر آن ريزم اشك

آه، اي آنكه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشك

  به زمين مي زني و مي شكني

عاقبت شيشه اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دل، آتش جاويدي را

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( وداع ) مي روم خسته و افسرده و زار(فروغ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:47 تعداد بازديد : 485 |

وداع 

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويشش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( پاییز ) از چهره طبيعت افسو نكار(فروغ ) ( کتاب اسیر فروغ قسمت سوم, )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:47 تعداد بازديد : 481 |

پاییز

 

از چهره طبيعت افسونكار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

  پائيز، اي مسافر خاك آلود

در دامنت چه چيز نهان داري

جز برگ هاي مرده و خشكيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

 جز غم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره و خاموشت؟

جز سردي و ملال چه مي بخشد

بر جان دردمند من آغوشت؟

 در دامن سكوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پرده هاي مبهم پندارم

 پائيز، اي سرود خيال انگيز

پائيز، اي ترانه محنت بار

پائيز، اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونكار

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد