تبلیغات اینترنتیclose
کتاب تولدی دیگر قسمت اول
پیچک (فروغ فرخزاد)
شعر و ادب پارسی
تقدیم به فروغ ،وچه زیبا سیبی که باغچه خانه ما داشت ،ولی ( )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : |

فروغ

 



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( شعر سفر ) هرگز آرزو نکرده ام(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:58 تعداد بازديد : 447 |

روی خاک

 

هرگز آرزو نکرده ام

يک ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روي خاک ايستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گياه

باد و آفتاب و آب را

مي مکد که زندگي کند

بارور ز ميل

بارور ز درد

روي خاک ايستاده ام

تا ستاره ها ستايشم کنند

تا نسيمها نوازشم کنند

 از دريچه ام نگاه مي کنم

جز طنين يک ترانه نيستم

جاودانه نيستم

جز طنين يک ترانه آرزو نمي کنم

در فغان لذتي که پاکتر

از سکوت سادهء غميست

آشيانه جستجو نمي کنم

در تني که شبنميست

روي زنبق تنم

بر جدار کلبه ام که زندگيست

يادگارها کشيده اند

مردمان رهگذر:

قلب تيرخورده

شمع واژگون

نقطه هاي ساکت پريده رنگ

بر حروف درهم جنون

 هر لبي که بر لبم رسيد

يک ستاره نطفه بست

در شبم که مي نشست

روي رود يادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟

 اين ترانهء منست

- دلپذير دلنشين

پيش از اين نبوده بيش از اين

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(آفتاب میشود ) نگاه کن که غم درون ديده ام(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:59 تعداد بازديد : 496 |

آفتاب میشود

 

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايهء سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن

تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب مي شود

 تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه هاي آسمان

کنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو

صداي بال برفي فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان، به بيکران، به جاودان

 کنون که آمديم تا به اوجها

مرا بشوي با شراب موجها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن

 نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کن

تو ميدمي و آفتاب مي شود

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( گذران ) تا به کي بايد رفت (فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:00 تعداد بازديد : 446 |

گذران

 

تا به کي بايد رفت

از دياري به دياري ديگر

نتوانم، نتوانم جستن

هر زمان عشقي و ياري ديگر

کاش ما آن دو پرستو بوديم

که همه عمر سفر مي کرديم

از بهاري به بهار ديگر

آه، اکنون ديريست

که فرو ريخته در من، گوئي،

تيره آواري از ابر گران

چو مي آميزم، با بوسهء تو

روي لبهايم، مي پندارم

مي سپارد جان عطري گذران

 آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بيم زوال

که همه زندگيم مي لرزد

چون ترا مي نگرم

مثل اينست که از پنجره اي

تکدرختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان مي نگرم

مثل اينست که تصويري را

روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز

 بگذار که فراموش کنم.

تو چه هستي ، جز يک لحظه، يک لحظه که چشمان

مرا

مي گشايد در

برهوت آگاهي ؟

 بگذار

 که فراموش کنم.

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( جمعه ) جمعه ی ساکت جمعه ی متروک(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:20 تعداد بازديد : 460 |

جمعه

 

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی
انتظار
 جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده ‚ کتاب  ‚ گنجه ‚ تصاویر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگی من چو جویبار غریبی
 در دل این جمعه های ساکت متروک
 در دل این خانه های خالی دلگیر
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(پرنده فقط یک پرنده بود) پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:21 تعداد بازديد : 442 |

پرنده فقط یک پرنده بود

 

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود

 

فروغ فرخزاد

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( جفت ) شب می آید و پس از شب ‚ تاریکی(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:22 تعداد بازديد : 545 |

جفت

 

شب می آید
و پس از شب ‚ تاریکی
پس از تاریکی
چشمها
دستها
و نفس ها و نفس ها و نفس ها ...
و صدای آب
که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر
بعد دو
نقطه سرخ
از دو سیگار روشن
تیک تاک ساعت
و دو قلب
و دو تنهایی

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(تنهایی ماه) در تمام طول تاریکی سیرسیرکها فریاد زدند(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:23 تعداد بازديد : 514 |

تنهایی ماه

 

در تمام طول تاریکی
سیرسیرکها فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ
در تمام طول تاریکی
شاخه ها با آن دستان دراز
که از آنها آهی شهوتناک
سوی بالا می رفت
و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز
و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک
و در آن دایره سیار نورانی شبتاب
 دقدقه در سقف چوبین
لیلی در پره
غوکها در مرداب
همه با هم  ‚ همه با هم یکریز
تا سپیده دم فریاد زدند
ماه ای ماه بزرگ ...
در تمام طول تاریکی
 ماه در مهتابی شعله کشید
ماه دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(آن روزها ) آن روزها رفتند آن روزهای خوب(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:26 تعداد بازديد : 438 |

آن روزها

 

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم  سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
 آن روزها یی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام
شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای نا شناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزها ی برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه فردا ...
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خطهای باطل را
از مشق های کهنه خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس
گنجشک های مرده ام را خاک میکردم
آن روزها رفتند
آن روزهای
جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روز ها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سربسته گنجی را نهان می کرد
هر گوشه صندوقخانه در سکوت ظهر
گویی جهانی بود
هر کسی ز تاریکی نمی ترسید
 در چشمهایم قهرمانی بود
آن روزها رفتند
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب و گل
آن رعشه های عطر
در اجتماع ساکت و محبوب نرگسهای صحرایی
که شهر را در آخرین صبح زمستانی
دیدار می کردند
آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
 بازار در زیر قدمها پهن می شد کش می آمد با
تمام لحظه های راه می  آمیخت
و چرخ می زد در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که می رفت با سرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه با زنبیل های پر بازار بود که می ریخت
که می ریخت
که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر بر این دست مشوش مضطرب ترسان
و عشق
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
در ظهر های گرم دود آلود
ما عشقمان را
در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
 و به درختان قرض می دادیم
و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود
آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
 از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
 با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( در غروبی ابدی ) روز يا شب ؟ نه ، اي دوست ، غروبي ابديست(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:28 تعداد بازديد : 490 |

در غروبی ابدی

 

 روز يا شب ؟

 نه ، اي دوست ، غروبي ابديست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپيد

و صداهائي از دور ، از آن دشت غريب ،

بي ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد

 سخني بايد گفت

سخني بايد گفت

دل من ميخواهد با ظلمت جفت شود

سخني بايد گفت

چه فراموشي سنگيني

سيبي از شاخه فروميافتد

دانه هاي زرد تخم کتان

زير منقار قناري هاي عاشق من ميشکنند

گل باقلا ، اعصاب کبودش را در سکر نسيم

ميسپارد به رها گشتن از دلهرهء گنگ دگرگوني

 آه...

در سر من چيزي نيست بجز چرخش ذرات غليظ سرخ

و نگاهم

مثل يک حرف دروغ

شرمگين ست و فرو افتاده

 من به يک ماه ميانديشم

 من به حرفي در شعر

 من به يک چشمه ميانديشم

 من به وهمي در خاک

 من به بوي غني گندمزار

 من به افسانهء نان

 من به معصوميت بازي ها

و به آن کوچهء باريک دراز

که پر از عطر درختان اقاقي بود

 من به بيداري تلخي که پس ازبازي

و به بهتي که پس از کوچه

و به خالي طويلي که پس از عطر اقاقي ها

  قهرمانيها ؟

آه

اسب ها پيرند

 عشق؟

 تنهاست و از پنجره اي کوتاه

به بيابان هاي بي مجنون مينگرد

به گذرگاهي با خاطره اي مغشوش

از خراميدن اقي نازک در خلخال

 آرزوها ؟

 خود را ميبازند

در هماهنگي بيرحم هزاران در

 بسته ؟

 آري ، پيوسته بسته  ، بسته

 خسته خواهي شد

 من به يک خانه ميانديشم

با نفس هاي پچک هايش ، رخوتناک

با چراغانش روشن ، همچون ني ني چشم

با شبانش متفکر ، تنبل ، بي تشويش

و به نوزادي با لبخندي نامحدود

مثل يک دايرهء پي در پي بر آب

و تني پر خون ، چون خوشه اي از انگور

  من به آوار ميانديشم

و به تاراج وزش هاي سياه

و به نوري مشکوک

که شبانگاهان در پنجره ميکاود

و به گوري کوچک ، کوچک چون پيکر يک نوزاد

  کار... کار ؟

 آري ، اما در آن ميز بزرگ

دشمني مخفي مسکن دارد

که ترا ميجود . آرام آرام

همچنان که چوب و دفتر را

و هزاران چيز بيهودهء ديگر را

و سرانجام ، تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت

مثل قايق در گرداب

و در اعماق افق ، چيزي جز دود غليظ سيگار

و خطوط نامفهوم نخواهي ديد

يک ستاره ؟

 آري ، صدها ، صدها ، اما

همه در آن سوي شبهاي محصور

- يک پرنده ؟

 آري ، صدها ، صدها ، اما

همه در خاطره هاي دور

با غرور عبث بال زدنهاشان

 من به فريادي در کوچه ميانديشم

 من به موشي بي آزار که در ديوار

گاهگاهي گذري دارد !

  سخني بايد گفت

سخني بايد گفت

در سحرگاهان ، در لحظهء لرزاني

که فضا همچون احساس بلوغ

ناگهان با چيزي مبهم ميآميزد

من دلم ميخواهد

که به طغياني تسليم شوم

من دلم ميخواهد

که ببارم از آن ابر بزرگ

من دلم ميخواهد

که بگويم    نه    نه     نه    نه

  برويم

 سخني بايد گفت

 جام ، يا بستر ، يا تنهائي ، يا خواب ؟

 برويم ...

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(در آبهای سبز تابستان ) تنهاتر از يک برگ(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:29 تعداد بازديد : 411 |

در آبهای سبز تابستان

 

تنهاتر از يک برگ

با بار شاديهاي مهجورم

در آبهاي سبز تابستان

آرام مي رانم

تا سرزمين مرگ

تا ساحل غمهاي پائيزي

در سايه اي خود را رها کردم

در سايهء بي اعتبار عشق

در سايهء فرّار خوشبختي

در سايهء نا پايداريها

 شبها که مي چرخد نسيمي گيج

در آسمان کوته دلتنگ

شبها که مي پيچد مهي خونين

در کوچه هاي آبي رگها

شبها که تنهائيم

با رعشه هاي روحمان، تنها-

در ضربه هاي نبض مي جوشد

احساس هستي، هستي بيمار

 «در انتظار دره ها رازيست»

اين را به روي قله هاي کوه

بر سنگهاي سهمگين کندند

آنها که در خط سقوط خويش

يک شب سکوت کوهساران را

از التماسي تلخ آکندند

 «در اضطراب دستهاي پر،

آرامش دستان خالي نيست

خاموشي ويرانه ها زيباست»

اين را زني در آبها مي خواند

در آبهاي سبز تابستان

گوئي که در ويرانه ها مي زيست

 ما يکدگر را با نفسهامان

آلوده مي سازيم

آلودهء تقواي خوشبختي

ما از صداي باد مي ترسيم

ما از نفوذ سايه هاي شک

در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم

ما در تمام ميهماني هاي قصر نور

از وحشت آوار مي لرزيم

 اکنون تو اينجائي

گسترده چون عطر اقاقي ها

در کوچه هاي صبح

بر سينه ام سنگين

در دستهايم داغ

در گيسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش

اکنون تو اينجائي

 چيزي وسيع و تيره و انبوه

چيزي مشوش چون صداي دوردست روز

بر مردمک هاي پريشانم

مي چرخد و مي گسترد خود را

شايد مرا از چشمه مي گيرند

شايد مرا از شاخه مي چينند

شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند

شايد...

ديگر نمي بينم

 ما بر زميني هرزه روئيديم

ما بر زميني هرزه مي باريم

ما «هيچ» را در راهها ديديم

بر اسب زرد بالدار خويش

چون پادشاهي راه مي پيمود

افسوس، ما خوشبخت و آراميم

افسوس ما دلتنگ و خاموشيم

خوشبخت، زيرا دوست مي داريم

دلتنگ، زيرا عشق نفرينيست

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( عروسک کوکی) بيش از اينها ، آه ، آري بيش از اينها ميتوان (فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:30 تعداد بازديد : 343 |

عروسک کوکی

 

بيش از اينها ، آه ، آري

بيش از اينها ميتوان خاموش ماند

 ميتوان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يک سيگار

خيره شد در شکل يک فنجان

در گلي بيرنگ ، بر قالي 

در خطي موهوم ، بر ديوار

ميتوان با پنجه هاي خشک

پرده را يکسو کشيد و ديد

در ميان کوچه باران تند ميبارد

کودکي با بادبادکهاي رنگينش

ايستاده  زير يک طاقي

گاري فرسوده اي ميدان خالي را

با شتابي پرهياهو ترک ميگويد

 ميتوان بر جاي باقي ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

 ميتوان فرياد زد

با صدائي سخت کاذب ، سخت بيگانه

" دوست ميدارم "

ميتوان در بازوان چيرهء يک مرد

ماده اي زيبا و سالم بود

با تني چون سفرهء چرمين

با دو پستان درشت سخت

ميتوان در بستر يک مست ، يک ديوانه ، يک ولگرد

عصمت يک عشق را آلود

ميتوان با زيرکي تحقير کرد

هر معماي شگفتي را

ميتوان تنها به حل جدولي پرداخت

ميتوان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده ، آري پنج يا شش حرف

ميتوان يک عمر زانو زد

با سري افکنده ، در پاي ضريحي سرد

ميتوان در گور مجهولي خدا را ديد

ميتوان با سکه اي ناچيز ايمان يافت

ميتوان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارتنامه خواني پير

ميتوان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يکسان داشت

ميتوان چشم ترا در پيلهء قهرش

دکمهء بيرنگ کفش کهنه اي پنداشت

ميتوان چون آب در گودال خود خشکيد

ميتوان زيبائي يک لحظه را با شرم

مثل يک عکس سياه مضحک فوري

در ته صندوق مخفي کرد

ميتوان در قاب خالي ماندهء يک روز

نقش يک محکوم ، يا مغلوب ، يا مصلوب را آويخت

ميتوان باصورتک ها رخنهء ديوار را پوشاند

ميتوان با نقشهاي پوچ تر آميخت

 ميتوان همچون عروسک هاي کوکي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

ميتوان در جعبه اي ماهوت

با تني انباشته از کاه

سالها در لابلاي تور و پولک خفت

ميتوان با هر فشار هرزهء دستي

بي سبب فرياد کرد و گفت

" آه ، من بسيار خوشبختم "

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آیه های زمینی ) آنگاه خورشيد سرد شد و برکت از زمين ها رفت( فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:31 تعداد بازديد : 470 |

آیه های زمینی

 

آنگاه

خورشيد سرد شد

و برکت از زمين ها رفت

سبزه ها به صحراها خشکيدند

و ماهيان به درياها خشکيدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذيرف

شب در تمام پنجره هاي پريده رنگ

مانند يک تصور مشکوک

پيوسته در تراکم و طغيان بود

و راهها ادامهء خود را

در تيرگي رها کردند

ديگر کسي به  عشق نينديشيد

ديگر کسي به فتح نينديشيد

و هيچکس

ديگر به هيچ چيز نينديشي

در غارهاي تنهائي

بيهودگي به دنيا آمد

خون بوي بنگ و افيون ميداد

زنهاي باردار

نوزادهاي بي سر زائيدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سياهي

نان ، نيروي شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پيغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده  گاههاي الهي گريختند

و بره هاي گمشدهء عيسي

ديگر صداي هي هي چوپاني را

در بهت دشتها نشنيدند

در ديدگان آينه ها گوئي

حرکات و رنگها و تصاوير

وارونه منعکس ميگشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهء وقيح فواحش

يک هالهء مقدس نوراني

مانند چتر مشتعلي ميسوخت 

مرداب هاي الکل

با آن بخارهاي گس مسموم

انبوه بي تحرک روشنفکران را

به ژرفاي خويش کشيدند

و موشهاي موذي

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه هاي کهنه جويدند

خورشيد مرده بود

خورشيد مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده اي داشت

آنها غرابت اين لفظ کهنه را

در مشق هاي خود

بالکهء درشت سياهي

تصوير مينمودند

مردم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکيده و مبهوت

در زير بار شوم جسدهاشان

از غربتي به غربت ديگر ميرفتند

و ميل دردناک جنايت

در دستهايشان متورم ميشد

گاهي جرقه اي ، جرقهء ناچيزي

اين اجتماع ساکت بيجان را

يکباره از درون متلاشي ميکرد

آنها به هم هجوم ميآوردند

مردان گلوي يکديگر را

با کارد ميدريدند

و در ميان بستري از خون

با دختران نابالغ

همخوابه ميشدند

 پيوسته در مراسم اعدام

وقتي طناب دار

چشمان پر تشنج محکومي را

از کاسه با فشار به بيرون  ميريخت

آنها به خود ميرفتند

و از تصور شهوتناکي

اعصاب پير و خسته شان تير ميکشيد

اما هميشه در حواشي ميدان ها

اين جانبان کوچک را ميديدي

که ايستاده اند

و خيره گشته اند

به ريزش مداوم فواره هاي آب

شايد هنوز هم

در پشت چشم هاي له شده ، در عمق انجماد

يک چيز نيم زندهء مغشوش

بر جاي مانده بود

که در تلاش بي رمقش ميخواست

ايمان بياورد به پاکي آواز آبها

 شايد ، ولي چه خالي بي پاياني

خورشيد مرده بود

و هيچکس نميدانست

که نام آن کبوتر غمگين

کز قلبها گريخته ، ايمانست

 آه ، اي صداي زنداني

آيا شکوه يأس تو هرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقيبي بسوي نور نخواهد زد؟

آه ، اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(من از تو میمردم ) من از تو ميمردم اما تو زندگاني من بودي(فروغ) ( کتاب تولدی دیگر قسمت اول, )
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 19:32 تعداد بازديد : 385 |

من از تو میمردم

 

من از تو ميمردم

اما تو زندگاني من بودي

 تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

وقتي که من خيابانها را

بي هيچ مقصدي ميپيمودم

تو با من ميرفتي

تو در من ميخواندي

 تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

وقتي که شب مکرر ميشد

وقتي که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها ، گنجشک هاي عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردي

 تو با چراغهايت ميآمدي به کوچهء ما

تو با چراغهايت ميآمدي

وقتي که بچه ها ميرفتند

و خوشه هاي اقاقي ميخوابيدند

و من در آينه تنها ميماندم

تو با چراغهايت ميآمدي ....

 تو دستهايت را ميبخشيدي

تو چشمهايت را ميبخشيدي

تو مهربانيت را ميبخشيدي

وقتي که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدي

تو مثل نور سخي بودي

 تو لاله ها را ميچيدي

و گيسوانم را ميپوشاندي 

وقتي که گيسوان من از عرياني ميلرزيدند

تو لاله ها را ميچيدي

 تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

وقتي که من ديگر

چيزي نداشتم که بگويم

تو گونه هايت را ميچسباندي

به اضطراب پستان هايم

و گوش ميدادي

به خون من که ناله کنان ميرفت

و عشق من که گريه کنان ميمرد

 تو گوش ميدادي

اما مرا نميديدي

 

فروغ فرخزاد



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد